مملکه الحب
هنر ادبیات شعر آموزش رایانه و برنامه های جدید
امروز اومدم که به خانمها ثابت کنم مرد سالاری هنوز نمرده و زنده است و خانمهای عزیز این همه خیالبافی نکند چون با تغییر خیلی چیزها باید خود رو با روند رو به رشد جامعه بشری و عالمی همسان بسازند همانطور که میدانید خانمها باید دست از کتک زدن مردان بردارند چون جامعه دفاع از مردها در حال آموزش دفاع شخصی آقایون هستش و همچنین رعایت حال مردان در کارهای خانه بخصوص شست وشوی وسایل آشپزخانه و رخت را بکنند و در ضمن عصر جاروی دستی و دمپایی به پایان رسیده و جاروبرقی و دمپایی پاشنه بلند جای اونها رو گرفته است توجه توجه در ضمن توصیه من به زن ذلیلها اینه که حتما به آدرسی که میگم تشریف ببرند و در اونجا دفاعهای شخصی رو در مقابل خانمها تعلیم ببینند و برای خود یک مرد واقعی باشند (البته خدا رو شکر تا به حال پا و کار من به این جور مکانها باز نشده ) باشگاه آموزش دفاع شخصی توسط پلیس بین الملل جهانی آپ آینده من در مورد زن ذلیلها است این آپمو هم تقدیم میکنم به مرد ذلیلها و مردان واقی که برای خود یک رزمی کار واقی شده اند عکسهای این آپ به ادامه مطلب انتقال یافتن خیلی جالبن بخدا سلام به همگی همانطور که خیلی از دوستان درخواست ترجمه اشعار و نوشته های عربی کردند امروز من به درخواست آنها لبیک گفتم معرفی غادةالسمّان به همراه ترجمهی چند شعر (عربی) غادةالسمان شاعرهی معاصر و پرکارترین ادیب عرب است. او به همان اندازه که در شعر شهرت دارد، در نویسندگی بلند آوازه است. آثار نثر او به اکثر زبانهای زندهی جهان ترجمه شده است. او به تمام مسایل اجتماعی به خصوص مسایل زنان عرب آگاه است. کتب متعددی در مورد حوادث لبنان نوشته که مهمترین آنها کوابیس بیروت (کابوسهای بیروت) است. این کتاب به زبانهای مختلف از جمله روسی و آلمانی ترجمه شده است. غاده در شعر عرب حادثهای نامنتظر است. نخستین بار، زن عرب با احساس و زبان خودش حرف میزند. اشعار او یادآور اشعار فروغ فرخزاد شاعرهی ایرانی است. غاده آثار فراوانی دارد که از آن جمله است: عیناک قدری، اعلنت علیک الحب، اشهد عکس الریح، الحب من الورید الی الورید... . اشهد بنوارسِ الورقِ اَبيَض حينما اَستحضرك و اَكتبُ عنك يتحول القلمُ في يَدي إلي وَردةٍ حَمراء حينما اَسطُرُ اسمك تُفاجِئُني اَوراقي تحت يَدي و ماءُ البحر يسيلُ مِنها وَالنوارس البيض تَطيرُ فوقها وَ حينما اكتب عنك تشبُّ النارُ في مِمحاتي وَ يهطلُ المطرُ مِن طاوِلتي وَ تَنبُتُ الازهارُ الرََّبيعيةُ عَلي قَشِّ سَلّةِ مُهملاتي و حين اَمزِقُ ما كتبتُ تصيرُ بقايا اوراقي وَ فتافيتُها قِطعاً مِنَ المرايا الفضيّة كَقَمَرٍ وَقَعَ وَ انكسرَ علي طاولتي ... عَلِّمَني كَيفَ اكتبُ عَنك اَو، كَيفَ اَنساك؟! شهادت میدهم به مرغان سپید بال هنگامی که تو را به یاد میآورم و از تو مینویسم قلم در دستم شاخه گلی سرخ میشود نامت را که مینویسم ورقهای زیر دستم غافلگیرم میکنند آب دریا از آن میجوشد و مرغان سپید بال بر فراز آن پرواز میکنند هنگامی که از تو مینویسم مداد پاک کنام آتش میگیرد پیاپی باران بر میزم میبارد و بر سبدِ کاغذهای دور ریختهام گلهای بهاری میرویند و از آن پروانههای رنگارنگ و گنجشگکان پر میگیرند وقتی آنچه نوشتهام را پاره میکنم، کاغذ پارههایم قطعههایی از آینهی نقره میشوند مانند ماهی که روی میزم بشکند. ... بیاموز مرا چگونه بنویسم از تو یا چگونه فراموشت کنم. آیههای انسانی سنگوارهی یک ماهی چهل میلیون ساله را به من دادی و گفتی: این یگانه ماهیایست که دریا عاشقش شد و جاودانهاش کرد. ... آیا با من بر این باور نیستی که دریا در همان لحظهای که ماهی را در بند عشق خود کشید کارد بر گلویش ساییده باشد؟! أشهد برجل ليس لي أعلن تلك اللحظة المباركة شهادت میدهم به پاهایی که مال من نیست آن لحظهی مبارک را فریاد کن! هنگامی که کشتی من با جزیرهی تو برخورد کرد و در هم شکست و به گل نشستناش چه مبارک بود! عشق تو را به شیطنت خویش خواند ... آن لحظهی مبارک را فریاد کن! و من به عادتِ خویش میدویدم در شهری که از آن من نبود گویا که خواب بودم، با پاهایی که از آن من نبود. اعلنت عليك الحب يبكي البكاء طويلا بالحسرة بالحسرة بالحسرة وقتی به جدائی مقدرمان فکر میاندیشم گریهای طولانی میکنم و با حسرت آه میکشم باحسرت، باحسرت، با حسرت ... کدام نیروی جهنمی از تو جدا میکند و پایان یافت تصدیقی که ورای من میجوشید و پایان یافت تا که بگوید این قضا و قدر بود که مرا به سوی تو افکند... من پرتاب شدم به سوی تو ستارهی من با ستارهی تو برخورد کرد (تصادف کرد) من تو را برگزیدم من؟ یا اینکه به حقیقت من آزاد نبودم و خطوط نامرئی سرنوشت من و سرنوشت تو ما را برگزید و بعد از آنکه قطار زندگی ما را با خودش برد میگذشت به آهستگی بر ریلهایش در حالیکه با من از دیروز سخن میگفت و چیزی از من دربارهی فردا نپرسید ... پروردگارا عشق ما را برای امروزمان کافی بدار و به بادهای شادی بگو بر ما بوزند و به صاعقهها بگو که برای ما بزنند بیآنکه ما را بکشند... عشق ما را برای امروزمان کافی بدار هر صبحگاهی نوید روزی نوست در عشق ما هیچ چیزی مسلم نیست و هیچ تقلیدی نمیباشد و هر روز تنها مرا از بین زنان عالم بر میگزینی و تو را از بین مردانش انتخاب میکنم و هر روز تاریخ خودش را دارد و هر چه که از من و از خودت بدست میآوری یک لحظه است پس با تمام حواسمان قلقلکش میدهیم چرا که جدائی پشت در ایستاده و شبی با دست غم آن را خواهد نواخت خواهیم شنیدش اندوهگین و متأثر و مداوا خواهیم کرد انعکاسش را در جای جای روح شکستهمان تا هنگامی که جدائی مهمان بزرگ ماست که جایی برای فرار از حلولش نداریم بیا فراموش کنیم هر چیزی را به جز " اکنون..." و من و تو ... ای آشکارِ تپنده مثل شعلهی شمع از دستت بیانداز قبضهی خنجرت را و دست مرا بگیر... و دست جسارتت را بر لحظهی من بکش و به رویاها بگو عشق ازلی است فردا را نمیخواهیم و به آینده رشوه نمیدهیم ما ساکنان شهرهای باد و موجیم
:ادامه مطلب:
حين اصطدم مركبي بجزيرتك
و تحطم
و أسعده حطامه
و عشق شطآنك .....!!
***
أعلن تلك اللحظة المباركة
و أنا أهرول كعادتي
في دروب مدينة ليست لي
لأحلم برجل ليس لي ....!
حين أفكر بفراقنا المحتوم
ويشهق بالحسرة
...........
أية قوة جهنمية تشدني اليك
وأرفض التصديق انها تنبع من خارجي
وأرفض أن يقال
انه القدر يرميني اليك ...
أنا أنقذف نحوك
كوكبي يرتطم بكوكبك
أنا اخترتك
أنـــــــا ؟
أم انني لست حرة حقاً
وخيوط لا مرئية تعبث بقدري وقدرك
وبعد أن كان قطار حياة كل منا
يمضي بهدوء على سكتهلا تحدثني عن البارحة
ولا تسلني عن الغد
وربنا أعطنا حبنا كفاف يومنا
وقل لريح الفرح أن تعصف بنا
ولصواعقه أن تضربنا
دون أن تقتلنا ..
واعطنا حبنا كفاف يومنا
وكل صباح هو يوم جديد
وليس في حبنا مسلمات ولا تقاليد
وكل يوم تختارني وحدي من بين نساء العالم
وآخذك من بين رجاله
وكل يوم تاريخ مستقل بذاته
وكل ما تملكه مني ومن نفسك
هو " اللحظة "
فلنغزها بكل حواسنا
لأن الفراق واقف خلف الباب
ويد الحزن ستقرعه ذات ليلة
سنسمعه حزينا ومهيمنا
وستدوي أصداؤه في أرجاء روحنا المكسورة ..
مادام الفراق
ضيفنا الثقيل الذي لا مفر من حلوله
تعال
ولننس كل شيء عن كل شيء
إلا " اللحظة " ... وأنا وأنت
...........أيها الشفاف النابض
كلهبة شمعة ...
إرم من يدك قبضة خنجرك
وخذ بيدي ..
ومد جسورك إلى لحظتي
وقل لأحلام الحب الأزلي
لا نريد غداً ولا رشاوي مستقبلية ..
نحن سكان مدن الريح والموج
عشق را بر تو آشكار کردم
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |











