مملکه الحب
هنر ادبیات شعر آموزش رایانه و برنامه های جدید
Have a very Special Place In my heart You are unlike anyone else I’ve ever known You are more sincere And more caring More of a real person than most folks let themselves be The overlapping of our lives has made a big difference to me in many ways and I hold you in my thoughts more than you know One of the joys of my life …Is knowing you As well as I do And whether the years Keep our smiles close together Or the days find ways …Of keeping us apart I want you to know how much …you’re appreciated and cared about because you’ll always have a . special place in my heart بی شباهت به آن همه ای که تا کنون شناخته ام، بی ریا تر، غم خوارتر و شریف تر از دیگران، آشنایی من وتو زندگی ام را بس دگرگون کرده، بیش از آنکه بدانی در من ریشه دوانده ای دل خوشی زندگی ام شناختن توست آن سان که می دانی. خواه گذشت ایام دوستی مان را شادمانه سازد یا نیرنگ زمانه پیوندمان را بگسلد... می خواهم بدانی دوستت دارم و عزیزت می دارم... که تو هماره محبوب منی.
(از رفتن بمان،دستت را به من بده،که در امتداد دستانت،بندی است برای آرامش..).
(می خواهم واپسین حاکم را نابود کنم و دولت عشق تورا برپا دارم
می دانم که در این انقلاب تنها گنجشکان در کنار من خواهند بود!)
(اگر نشانی ام را بپرسند کی گویم:تمام پیاده روهای جهان!
اگر گذرنامه بخواهند چشمان تورا نشانشان می دهم!
می دانم که سفر کردن به دیار چشمانت،حق طبیعی تمام مردم دنیاست)
(به تنهایی شنا کن!به تنهایی بال گشاعشق کتابی ندارد
عاشقان بزرگ جهان خواندن نمی دانستند)
(آنسوی روزهای دوری و تنهایی
با بوسیدن لبان تو احساس می کنم
نامه ای عاشقانه را درصندوق پست قرمزی انداخته ام)
(چشمانت کارناوال آتش بازیست!
یک روز در هر سال
برا تماشایش می روم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی می کنم
که زیر پوستم شعله می کشد!)
(تمام کتاب هایم را ببند
و حرفم را از خطوط کف دست و چین های صورتم دریاب که
چو کودکی شگفت زده در مقابل درخت کریسمس
تو را نگاه می کنم)
(خسته بر ماسه زار سینه ات خمیده ام
این کودک از زمان زاده شدن نخوابیده)
(احمق بودم که فکر می کردم تنها سفر می کنم
در هر فرودگاهی که پیاده شدم
تورا در چمدان خود دیدم!)
(اشتباه نکن!
رفتنت فاجعه نیست برایم!
من ایستاده می میرم
چون بید های مجنون!)
(زم زا آتش زدند و تو سوختی
از من توفع مرثیه نداشته باش!
بلد نیستم
برای گنجشک های سوخته مرثیه بنویسم)
(فریاد می زنم
_حتی اگر آخرین فریاد زندگی ام باشد_
که پادشاه نبوده و نیستم
و زنان را در استخری از اسید قتل عام نمی کنم!
من شاعری هستم
که به صدای بلند می نویسد
و به صدای بلند عاشق می شود!
کودکی سبز چشم
که بر دروازه ی شهر بی کودک،
به دار آویخته شده...)
(وقتی گفتم دوستت می دارم
می دانستم که الفبایی تازه را اختراع می کنم
به شهری که در آن
هیچ کس خواندن نمی داند!
شعر می خوانم،
در سالنی متروک
و شرابم را در جام کسانی می ریزم
که یارای نوشیدنشان نیست!)
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |











