تبليغاتX
مملکه الحب


مملکه الحب

هنر ادبیات شعر آموزش رایانه و برنامه های جدید

                

  

 

چون خوشکلی همه نگاهت میکنن

 

 

 

 

   

 

 

 

فکر میکنم راجع به همه ی فرصت ها، را جع به زمان های از دست رفته و راجع به آینده ای که در پیشه . آخ ، چه قدر خوب می شد که آینده همونی می شد که تصورش رو دارم!!!!.....نمی دونم چقدر فرصت دارم؟! نمی دونم کی زمان مرگم فرا می رسه؟! نمی دونم کی می شه که بگن : خانوم فرصت شما به پایان رسیده و بفرمایید برید برزخ تا بهتون بگیم مقصد بعدی کجاست؟!! نمی دونم اگه می دونستم فرصتم خیلی کمتر از اونیه که فکر می کنم و قبل از اینکه به اون آرزوهای قشنگ برسم ، باید کوله بارم رو ببندم و برم، اون وقت چی؟ آیا اون موقع هم زمان کوتاه زندگیم رو ، همین طوری که الآن می گذره ، می گذروندم؟

این سؤالها یه مدت مثل خوره افتاده بجونم ، داره آزارم می ده. شاید همش واسه خاطر کوتاهی عمرمه و اینکه بلد نیستم به نحوی خوب ازش استفاده کنم . اگه نظر من رو راجع به زندگی بپرسن می گم : خوبه ولی اگه زمانش رو بیشتر کنن بهتر هم می شه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!....

آخه می دونی من برای با تو بودن به زمان بیشتری احتیاج دارم خیلی بیشتر...

ما آدمیان عمری در پی خواهشها گشتیم و چیزی نصیبمان نشد . مگر سؤالات فراوان و اندوه رفتن از دنیایی فانی که از ابتدانا پایدار بودن آن ، بارها گوش زد شده بود . پس این سر گردانی برای چیست؟ به خودمان بیاییم زندگی فقط سه نفس است : در نفس اول می آیی ، در نفس دوم می مانی ، تا به هنگام نفس سوم میروی . پس دوستان تلاش کنیم ، که نفس دوم را جانانه تر بکشیم و چنان از نفسمان عطر بهار آید که پاییز نومیدیش را فراموش کند . سعی کنیم آن طوری باشیم که پس از مرگ یادمان خوش باشد .

 

نوشته شده در 86/08/21ساعت 5:5 PM توسط مجهول زمانه| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ