تبليغاتX
مملکه الحب


مملکه الحب

هنر ادبیات شعر آموزش رایانه و برنامه های جدید

رفتی اما صدای قدمهایت هنوز در سکوت لحظه هایم جاریست!!!...

 

هر روز برای دیدن توساعتها پشت پنجره می ایستم و در میان جماعتی که در خیابان می گذرند تو  را جستجو می کنم با خود عهد کرده ام که نا امید نشوم و حتی به کورسوی نور فانوسی که در باد روشن است خوش بینانه بنگرم و از آن نور و گرما بگیرم .

 

دستانم را بر جسم بی جان پنجره می کشم هوای بیرون سرد است گنجشکها روی شاخه های لخت درختان نشسته اند و با چشمهای ریزشان به من زل زده اند،  پیر مردی را می بینم که در گوشه ای ایستاده شال گردنی به دور گردنش پیچیده ، کتش او را در آغوش گرفته ، سیگاری از جیبش بیرون می آورد و آهسته روشن می کند ، حالا تنها گرمای خیابان آتش سیگار پیر مرد بود.  چه فضای سردی !!! پسر بچه ای جلو می رود ؛ آقا روزنامه بدم؟ پیرمردهیچ نگفت تنها سرفه ای کرد و رد شد . با چشمانم او را دنبال کردم آهسته و آرام با قدم های خسته دور شد رفت اما...!!! اما....!!! اما سیگارش را با خود نبرد ! گویا که سیگارش همان فانوس بی نور بود که وجودم را روشن می کرد.

بعد از روزها انتظار حالا دلم به گونه ای دیگر به همه ی قضایا می نگرد ؛یعنی چه کسی تنها برگ را بر درخت برایم نقاشی کرده؟ کیست که انتظارم را نظاره گر  است؟

 

مدتی بود که نوشتن رو گذاشته بودم کنار پنجره رو بسته بودم و تابلوی ورود ممنوع واسه نور و هر چی زیبایی گذاشتم یه مدت تو خلوتم زندگی کردم خودم بودم خدای خودم  افکارم و باز خودم .

سکوت و خلوت در وجودم رخنه کرده بود دلم به تنهایی عادت کرد جمعهای دوستانه برایم غریب بود ناراحتی ها رو به بهانه های مختلف توجیه می کردم راستی من چم بود؟ مگه تنهایی و خلوت کردن و کسی رو به خلوت راه ندادن بده؟ 

یه روز که از کنار پنجره رد می شدم از پنجره ای که مدتها بهش توجه نمی کردم قدری دورتر نگاه کردم اون طرف باغ گل سرخ تنهایی رو دیدم که کنار نیمکت باغ تنها به دور از گلهای دیگر عاشقانه ایستاده بود گویا منتظر بود 

بعد از مدتها دوباره قدم به باغ گذاشتم کنارگل ایستادم چه نگاه غمگینی داشت درست مثل من .چقدر با خودش خلوت کرده بود درست عین من .نمی دانم چرا ؟ اما بی اختیار روی نیمکت کنارش نشستم و منتظر ماندم منتظر کی  یا چی نمی دانم !!!به یاد گم گشته ام افتادم . اشک امانم نمی داد دانه های اشک مثل اینکه توان ماندن نداشتند !!!.... نگاهم خیس خیس بود!!! .شاید مدتها منتظر همین لحظه بودم .

آه... چقدر دلپذیر بود تنهایی هایم را با لاخره با کسی قسمت کردم

 


 

چرا ؟ چرا گاهی اوقات سعی می کنیم همه چیز رو پنهان کنیم ؟ ناراحتی هامون ، گریه هامون ، غمها و شادی ها مون و البته در بیشتر مواقع اشتباهاتمون . مگه چی می شه که دیگران به حال واقعی ما پی ببرند؟ چرا همیشه اون نقاب ظاهرسازی به چهرمونه ؟ چرا همیشه می خوایم خودمون رو خوب جلوه بدیم در حالی که خوب نیستیم؟ اگه خوب بودن خوبه پس چرا سعی نمی کنیم واقعاً خوب باشیم ؟!!!!!

قدری قد بکشیم و چهرمون رو از پشت اون نقاب آشکار کنیم ،‌‌‌ یعنی چهره ی واقعی ما این قدر هولناکه که باید قایمش کنیم؟

و خیلی از سؤالهای دیگه ، اگه بخوام به سؤالهام ادامه بدم شاید چندین ساعت طول بکشه. نمی خوام خستتون کنم .

ما فقط نیاز به تأمل بیشتری داریم راجع به همه چیز ،‌‌‌ راجع به همه ی سؤالها ،‌‌‌ همه ی رفتارامون و ... .

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 86/07/19ساعت 10:25 PM توسط مجهول زمانه| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ