مملکه الحب
هنر ادبیات شعر آموزش رایانه و برنامه های جدید
ابارکلک یا ملکه عید میلادک کل عام وانتی ابخیر دستمال کاغذي به اشک گفت:


قطره قطره ات طلاست!

يک کم از طلاي خود حراج ميکني؟

عاشقم!... با من ازدواج ميکني؟!



تو چقدر ساده اي؛خوش خيال کاغذي!

توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي!

چرک ميشوي و تکه اي زباله ميشوي!

پس برو و بي خيال باش،...عاشقي کجاست؟
تو فقط دستمال باش!



گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد

در تن سپيد و نازکش دويد خون درد!



مثل تکه اي زباله شد!

او ولي شبيه ديگران نشد

چرک و زشت مثل اين و آن نشد

رفت اگرچه توي سطل آشغال؛

پاک بود و عاشق و زلال!





| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |











