تبليغاتX
مملکه الحب


مملکه الحب

هنر ادبیات شعر آموزش رایانه و برنامه های جدید

۴رسائل من  ذکریات الملکه

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در 86/06/19ساعت 6:13 PM توسط مجهول زمانه| |

ابارکلک یا ملکه عید میلادک

کل عام وانتی ابخیر

 

دستمال کاغذي به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست!
يک کم از طلاي خود حراج ميکني؟

عاشقم!... با من ازدواج ميکني؟!

اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذي؟
تو چقدر ساده اي؛خوش خيال کاغذي!
توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي!
چرک ميشوي و تکه اي زباله ميشوي!
پس برو و بي خيال باش،...عاشقي کجاست؟
تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذي دلش شکست،گوشه اي کنار جعبه اش نشست!
گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد

در تن سپيد و نازکش دويد خون درد!
آخرش دستمال کاغذي مچاله شد
مثل تکه اي زباله شد!
او ولي شبيه ديگران نشد
چرک و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!
او با تمام دستمال هاي کاغذي فرق داشت!
چونکه در دل خودش ، دانه هاي اشک کاشت....

 

نوشته شده در 86/06/19ساعت 4:9 PM توسط مجهول زمانه| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ