تبليغاتX
مملکه الحب


مملکه الحب

هنر ادبیات شعر آموزش رایانه و برنامه های جدید

میسوزم ومیسازم

من زخم خرده روزگارم

خنجر خرده این جهانم

تنهای تنهایم

 غریب این دیارم

آب گذشته از سرم

خواب برده تمام خاطراتم

تنهای تنهام نه آشیانه ای دارم نه قلبی صاف تنهای این دیارم بجامانده عشقم زخم کشیده عاشقیم در لحظاتی که احتیاج به تو داشتم ترکم کردی آره کسی ترکم کرد که او را میپرستیدم تنها امید زندگیم با قلبی آکنده از غم وقصه با دلی شکسته به درگاهت آمدم خدای من یک طلب دارم به حرفهای این بنده خود گوش کن خدایم در وطن اشغال شده خود غریبم اسیرم تنهای تنهام بی کس ودل شکسته آمده ام فریادهای منو گوش کن کسی که دوستش داشتم ترکم کرد باورم نمیشه آن همه عشق ومحبتی که رد وبدل میشد از چه کسی بود آیا من درخواب بودم یا اینکه مستحق آن حرفها نبودم نمیدانم حتی در خواب ورویاء فکر همچین لحظه ای رو نمیکردم لحظه جدایی ولی سخت ترین لحظه زندگی است من قسم خوردم تا پای مرگ هم پاش ایستادم چون با ارزشترین طلای زندگیم بود وهست نمیدانم خدا تقصیر من چه بود عشق ومحبت که همه را به او بخشیدم یک قلب صاف وپاک بود که فدای او کردم تمام امید ولحظات زندیگمو فدای چشمان پاک ومعصومش کردم گناه من چه بود خدایا با چشمانی پر از اشک به دیدارت آمده ام مرا بپذیر اگه ارزش این عشق رو داشتم طلب مرگ را از تو می طلبم    مرا به آرزوی خود برسان میرسد روزی که محبوبه من عشق من گل گلدون من این کلمات مرا بخواند ولی شاید آن روز خیلی دیر شده باشد شاید من زنده نباشم وفقط حرفها ونوشته های من بر این سیاهی شب پرده از حقیقت بگشاید وبه آن بفهماند که چقدر چقدر برایم ارزش داشت چقدر دوستش داشتم چه شبهایی که برایش اشک ریختم چشمانم جایی را نمیبیند چه روزهایی که روزه گرفتم وچه شبها که با خواب دشمنم واز خواب متنفر از بیداری عذاب کشیده  خدایا منو ببخش من او را میپرستیدم همه چیز من بود خدای من وطن گمشده من وجود من هوایی که از او نفس میکشیدم و بدون او به مرگ رسیدم

مرگ چه زیباست وقتی که با هدفی باشد پس خدایا مرا به هدفم برسان

مرگ زیباست با ذکر نام توآری  تا آخرین لحظات وآخرین نفس نام تو را بردن با خود

دوستت دارم

 

نوشته شده در 86/06/03ساعت 4:8 PM توسط مجهول زمانه| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ